عشق پناه امن ما بود من و تو فاصله ساختیم وقتی دور می شدیم از هم هرچی داشتیم ساده باختیم ساده باختیم لحظه هارو فرصت با هم پریدن از شب مرگ ستاره تا ترانه های روشن ما به تند باد هوسها ما به پوچهای مکرر ما به عادتهای بدرنگ ما به هم تا خط آخر ساده باختیم ای شکسته از غم سنگین فردا ای گسسته ، ای فراموش از من وتموم دنیا می شه برگردیم دوباره عاشقی رو یاد بگیریم از من و تو دل ببریم واسه هم دیگه بمیریم می شه تنهایی رو گم کرد توی لحظه های پیوند می شه از وسوسه رد شد از دروغ و کینه دل کند بیشتر از دیروز و امروز ما به هم محتاجیم ای یار ما بدون هم می مونیم تا ابد پشت یه دیوار 
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:14 توسط پارسا |
مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ !
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي !
جوون : كاملا" امكانش هست !
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون : كاملا" امكان داره !
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده ؟ !
جوون : ممكنه !
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم!!!
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:36 توسط پارسا |
1_يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.
2_ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.
3_در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه ميگفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم
4_ سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن ميافتين.
5_تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.
6_ دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج ميشه
7_ پسرهاي فاميل بهترين و در دسترسترين طعمهها هستند، رو هوا بقاپيدشون.
8_ رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...!!نيما خانم خوشگله گي سويکيشون...لول
9_توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بيبي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد ميسازن واستون.
10_ يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.
11_در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.
12_مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.
13_ سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...
14_تا مامانه و باباهه ميگن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.
15_ بلاخره اگه خداي نكرده ميخواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه.
16_ و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كارندارم
17_اگه كسيرو دوسش دارين برين خواستگاريش (نكته:اين كار ريسكش خيلي بالاس اگه شازده بگه نه سوجه خنده 1سال فاميلاتون رديفه)
18_حداقل يه 206 داشته باشين كه طرف به خاطر ماشين هم كه شده بياد
19_اون يارو كه با اسب سفيد ميادوبي خيال شين
20_...و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آيندهتون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:53 توسط پارسا |
![]()
![]()
![]()
![]()
دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.
اما قورباغه های دیگر دائماً به آنها میگفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمیتوانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.
بلاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت؛ او پس از مدتی مرد.
امّا قورباغه ی دیگر با حدّاکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش میکرد.
بقیّه ی قرباغه ها فریاد میزدند "دست از تلاش بردار"، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بلاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیّه ی قورباغه ها از او پرسیدند: "مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟"
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدّت فکر میکرده که دیگران او را تشویق میکنند...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 9:27 توسط پارسا |
دوباره باز سر به سر دل دیوونم می ذاری بازم داری بذر شکو تو باغ قلبم می کاری
روراستی مرده نازنین همه دیگه بازیگرن ولی به هرکی برسی میگن توعاشقا سرن همه دارن مثل خودت سهام دل رو می خرن تو بورس دلدادگی و بانک محبت می پرن صادر و وارد می کنن دلالای خیره سری قلبای پینه بسته رو تو گمرک در به دری بازارسیاه عاشقی کساده این روزا عجب آخه کسی پول نمی ده برای سوز و غم تب حتی دیگه دلای پاک وام نمیدن به هرکسی میگن میخوان سکوت کنن تو خلوت بی نفسی عشقای این دوره زمون یه عشق کاغذی شده زندگی ها زورکی ان مثل خاله بازی شده یه روز یکی رو دوست داری روز دیگه زیادیه همش داری فکر می کنی گمشده دلت کیه دستا دیگه تب ندارن چشما شدن چه بی فروغ تبسم ها پولکی ان دوستت دارم ها که دروغ اما دیگه برای من رو شده بازی های تو خوب می دونم منتظری بهت بگم دیگه برو ولی نه نازنین میخوام منم بشم مثل خودت دروغاتو هدیه کنم واسه روز تولدت تازه میخوام یاد بگیرم خیانت و دورنگی رو فرمول ضایع کردن عاشق نمای سنگی رو منتظرم باش یه روزی میام واسه شکستنت ولی چه دیدنی میشه لحظه ناب رفتنت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:21 توسط پارسا |
با شرکت حدود صد ميليون نفر از طريق راي گيري اينترنتي و تلفني عجائب هفتگانه جديد دنيا از بين بيست و يک مکان نامزد انتخاب شدند.
هرچند اين اقدام با حمايت سازمان علمي آموزشي فرهنگي ملل متحد يونسکو صورت گرفت ولي ابتکار يک سوئيسي بود که از ژانويه گذشته آغاز شده بود.
به گزارش واحد مرکزی خبر از خبرگزاري فرانسه از ليسبون عجائب هفتگانه جديد عبارتند از:
1/ ديوار بزرگ چين
2/ شهر باستاني پترا در اردن
3/ تمثال مسيح در ريودوژانيرو
4/ آثار ماشو پيشو در پرو
5/ شهر شيشن ايتزا مکزيک
6/ کوليزيه در رم
7/ معبد تاج محل در هند
گفتني است عجائب هفتگانه قديمي بجز اهرام ثلاثه مصر از بين رفته اند و در اين مسابقه اين اهرام بخاطر شان و عظمت برتر آن در مسابقه قرار نگرفت. فيلون مورخ بيزانسي در قرن سوم قبل ازميلاد بر اساس تمدن بين النهرين عجايب هفتگانه را مشخص کرده بود.
مصر با غير علمي خواندن اين مسابقه به برگزاري آن اعتراض کرده بود و معتقد بود کارشناسان / باستان شناسان و دانشمندان بايد بر اساس علوم مربوطه اقدام به اين کار بکنند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 17:56 توسط پارسا |
طرز تهيه نيمرو
دخترها:
توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو، نوشجان ميكنن
پسرها:
توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بالاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخممرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!)
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخممرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و ?? تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسه نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخممرغها رو هم ميزنن
صداي «گل» رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخممرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمه مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخممرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيمانده تخممرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچه تنظيف، قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله، آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:37 توسط پارسا |
سلام به دوستان عزیز
اینم واسه دوستانی که از شعرهای سوزناک گله مند بودند کتاب گینس (GUINNESS) یا همان کتاب رکوردهای جهان: مجموعه کاملی است از رکوردهای مختلف در تمامی زمینه ها در دنیا.البته تنها کتابی است که هیچ وقت کامل نمی شود و همواره در حال تغییر است و هر ساله یک کتاب بنام کتاب گینس (مثلا گینس 2006) منتشر می شود.در این کتاب هیچ محدودیتی وجود ندارد و هر کاری که برای اولین بار توسط یک فرد انجام شده باشد (هر چقدر هم پیش پا افتاده باشد) در این کتاب ثبت می شود.چاپ و تنظیم چنین کتابی اولین بار در سال 1955 بوسیله رئیس کارخانه نوشابه سازی گینس داده شد و این کتاب آن سال با پشتیبانی کارخانه گینس و توسط برادران دو قلوی انگلیسی (روس و نوریس مک وایتر) در انگلیس چاپ شد و نام کتاب گینس بر آن گذاشته شد و از آن سال این کتاب هر ساله منتشر می شود.خود این کتاب یک رکورد در جهان محسوب می شود.این کتاب پر خواننده ترین کتاب دنیا (البته پس از کتب مقدس آسمانی) است و در کتابخانه ها بیشترین درخواست را دارد در ضمن بیشترین حق نشر را نیز دارد و این رکورد در کتاب گینس بنام خودش به ثبت رسیده است.برای اینکه یک عمل در این کتاب به عنوان یک رکورد جدید پذیرفته و ثبت شود ابتدا باید به مرکز انستیتو گینسدر انگلیس ارجاع شود.در آنجا مدتی در بایگانی حفظ می شود و پس از انجام بررسیهای لازم و در صورت داشتن تمامی شرایط و ویژگیهای مورد نظر این موسسه: همراه با نام صاحب رکورد به ثبت می رسد.از بین قسمتهای مختلف کتاب بخش ورزشی بیشتر از سایر قسمتها تغییر و تحول پیدا می کند.سالانه حدود 600 هزار نفر خود را به موسسه گینس معرفی می کنند که تنها رکورد تعداد کمی از آنها پذیرفته شده و به آنها پاداش داده می شود.یکی از قسمتهای خواندنی و پر طرفدار گینس قسمت رکوردهای بامزه و مضحک است: آشریتا چی موی![]()
تردستی: مارک اسون (استرالیا) 56 دقیقه بصورت آویزان از پا: با 3 توپ کوچک: تردستی های جالبی انجام داد.
تینگ جانسون (ملقب به بچه قاشق) متعادل نگه داشتن 15 قاشق برای 30 ثانیه روی صورتش.
بلندترین مرد جهان: بائو سی شون (چین) با 36/2 متر قد.
فرانس مولر (سالزبورگ) با یک پایه مخصوص: یک چرخبال 800 کیلوگرمی را 30 ثانیه روی شانه هایش نگه داشت.
کوز هال مانام راماک ریش نای (هند) 101 ساعت با یک طبل نوازندگی کرد و ملقب به ماشین نوازنده شد.
گرانترین شلوار جین فروخته شده در اینترنت: یک شلوار لی 115 ساله از مجموعه ای ناشناس در ژاپن که توسط راین دیدنایت به مبلغ 49600 یورو فروخته شد.
چریتیس آدام برای 5 ساعت و 8 دقیقه روی دوچرخه در حالیکه ویولن می زد و رو به عقب حرکت می کرد مسیر 60 کیلومتری را در اتوبانی در سوئیس طی کرد.
اولین عروسی زیر آب: استوارت رکس و میس شی کوی کندا در کالیفرنیا جشن عروسی اشان را با 208 مهمان و با لباس غواصی در زیر آب برگزار کردند.
دنی نورت و پیتر شکلی روی بزرگترین زمین شطرنج دنیا (از هر طرف 28/5 متر طول) بازی کردند.مهره شاه در این شطرنج 119 سانتیمتر ارتفاع داشت.
طولانی مدت ترین آواز: هارمووت تایم (آلمان) برای 54 ساعت و 41 ثانیه آواز خواند.
بزرگترین و سنگین ترین کدوی جهان: به وزن 666 کیلوگرم و متعلق به کشاورزی بنام لاری چکون.
بلندترین ناخن پای جهان: لوئیس هولیس از 1982 ناخنهای پایش را کوتاه نکرده و مجموعا 2 متر و 21 سانتی متر بلندی دارند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 8:52 توسط پارسا |
در کنار جاده عشق بايک بغل ياس منتظرت مي مانم دلواپسي هايم را به شب مي بندم قاصدکهاي خيالم را به سويت پرواز مي دهم ترنم صدايت وجودم را ازعشق سرشار مي کند ديگر از نامردي ها خسته ام و زير سکوت قلبهاي آهني مي شکنم من تو را و يادت را همچو مرواريدي گرانبها در صدف امن و امان قلبم جاي ميدهم تا از گزند فراموشي در امان باشد .. 
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:15 توسط پارسا |
باورم نمیشه دستات تو ی دست من نباشه
رو در و دیوار خونه گرد تنهایی بپاشه تو همونی که می گفتی تو دنیاهیچکی مثل من نمیشه تو همونی که می گفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه از چه بگویم که دل مرا دیگر حرفی نیست جز ناله ... این روزها کمتر مسیرم به سمت دلم می خوره اما وای به زمانی که هم مسیر باشیم مسیری که بارانی و پر از خارهایی که انتظار پای برهنه عابر خاطره ها را می کشند این روزها که بیشتر شب است تاریک و بی نور حیات و من نیز هر روز خود را در این ظلمات غرق تر می یابم و هنوز سوزی را حس می کنم سوزی که نبودن هوای تازه زندگی را در این ظلمات از یادم می برد سوز دلم که همواره بار سنگین سوالی بی پاسخ را بر دوش می کشد: که چرا رفتی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 15:32 توسط پارسا |
سلام
این دل نوشته رو تقدیم می کنم به کسی که خودش می دونه ... از دنیا سیرم و از زندگی خسته ولی تنها یک چیز مرا نگاه داشته است و آنهم چیزی نیست جز شقایق قلبم جز تو یار مهربانم در روزگاری که تمامش شده نیرنگ و نیرنگ و نیرنگ در زمانه ای که اگر دیگران را نکشی زنده نخواهی ماند اگر رک و رو راست صحبت کنی تو را بی فرهنگ و عقب مانده میدانند و همیشه باید به لفافه سخن گفت در جایی که اگر چه از دانش و خرد فرزانه باشی ولی لباست کهنه و مندرس باشد تو را دیوانه می دانند در جامعه ای که همه چیزش شده ظواهر دنیا و بوی زندگی از آن به مشام نمی رسد دیگه به چه چیزش میشه دل بست جز تو و خدا می داند که اگر تو نبودی محال بود که حتی یک لحظه در اینجا بمانم می گریختم و دور می شدم تا بوی گند مردمان به ظاهر انسان را حس نکنم پس فقط به خاطر تو می مانم چون تا ........... هست زندگی باید کرد .. 
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 17:21 توسط پارسا |
نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زد و ماندم بیدار ریخت از پرتو لرزنده شمع سایه دسته گلی بر دیوار همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه گوئیا مرده سرگردان بود شمع خاموش شد از تندی باد اثر از سایه به دیوار نماند کس نپرسید کجا رفت ؟ که بود؟ که دمی چند در اینجا گذراند این منم خسته در این کلبه دلتنگ جسم درمانده ام از روح جداست من اگر سایه خویشم یا رب روح آواره من کیست ؟ کجاست ؟
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:11 توسط پارسا |
اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه مي بست و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود اگر همه ثروت داشتند 
اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي !
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستي خواستن توانستن بود محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود چشمهايمان به جاي لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم، همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتواي يک سفره سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوري بودم هيچ رنجي بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد
تا ديگري از سر جوانمردي بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد،
اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگي بي ارزشترين کالا بود
اگر ترس نبود،زيبايي نبود و خوبي هم، شايد
اگر عشق نبود به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟
آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستاني که زخم خورده توست گيسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتي
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي
به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم ..
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 21:57 توسط پارسا |
سکوت پرهیاهوی اطاقم.. بوی نامه های مونده روی میزم.. نقاشی های پوچ و بی معنی ام.. لبخندهای کوتاه و گریه های طولانی ام.. همه اینها خاطره های تلخ با تو بودن رو به یادم میارن خسته ام .. خسته ام از باور کردن حرفات خسته ام از با تو بودن خسته ام از این فضای پر از دروغ خیلی میخواستم بهت بگم عاشقت نیستم ولی می ترسیدم دلت بشکنه نمیخواستم دلت رو بشکنم از شکستن دل متنفرم حتی به قیمت زندگیم ولی تو با سنگدلی دلمو شکستی خوشحالم که این تو بودی که جازدی آرزوم بود زودتر این خبر رو بشنوم فکر میکردم خوشحال میشم ولی خوب دله دیگه چیکارش میشه کرد فکرمیکنم شکسته .. 
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:31 توسط پارسا |
بسوزم چه امید بندم در این زندگانی که در ناامیدی سر آمد جوانی سرآمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایی از این زندگانی بنالم زمحنت همه روز تا شام بگریم ز حسرت همه شام تا روز تو گویی سپندم بر این آتش طور بسوزم از این آتش آرزوسوز بود کاندرین جمع ناآشنایان پیامی رساند مرا آشنایی؟ شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک ندیدم نشانی ز مهر و وفایی چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر که از یاد یاران فراموش باشم ندانم در آن چشم عابدفریبش کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟ ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟ ندانم در آن زلفکان پریشان دل بی قرار که آرام گیرد؟ ندانم که از بخت بد، آخر کار لبان که از ان لبان کام گیرد؟ 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:42 توسط پارسا |
غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره آخر خط زندگی این نفسای آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم
این آخر راهه دیگه باید که تنها بمیرم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم
سکوت من نشونه ی رضایتم نیست میدونی گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم هیچی نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گیتار میزنم با هرنگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:4 توسط پارسا |
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی
می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بکذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:47 توسط پارسا |
ديگه نميخوام دروغي براي چشمات بميرم تو اوني نيستي که دلم يه عمري آرزوشو داشت اونکه به پاش اين دل من بود و نبودشو گذاشت...
يه روز دلو دادم بهت امروز ميخوام پس بگيرم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:18 توسط پارسا |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 13:17 توسط پارسا |
لحظه هايت را با خاطره هاي پراز عشق وعلاقه در قلب كوچكم جاي مي دهم .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 13:11 توسط پارسا |